زمان ، ظهر یک روز گرم تابستون
من و تو بعد از یه کم پیاده روی توی اون هوای گرم ترجیح میدیم که به یک کافی شاپ پناه ببریم
یک محیط ساده و زیبا که موزیک ملایمش به آدم آرامش میده
من در حال نشستن روی یک صندلی و هم زمان گذاشتن کیفم روی میز
تو روبه روی من ایستادی
و یهو یک صدای بلند شکستن میاد و من تازه میفهمم که چی کارکردم
کیفم رو روی میز هل دادم تا کنار میز بره ولی از اون جایی که شکرپاش کنار میز هست
و پشت اون ظرف هم دیوار نبوداز اون پشت شکرپاش افتاد زمین و شکست
به همین راحتی
حالا من هم نمیتونستم که اطرافم رو نگاه کنم که همه دارند ما رو نگاه میکنند
فقط چشم دوختم به تو و نمیدونم که چی بگم
بعد به این فکرمیکنم که امروز از صبح اصلا روی شانس نیستیم
تو رفتی که سفارش رو بدی و میگی : چی میخوری
من : فرقی نمیکنه
تو : سرد میخوری یا گرم
من : سرد
دو تا لیوان آب پرتقال چیزی هست که تو سفارش دادی
تا اونها حاظر بشه ، من و تو داریم شاهکارهای امروز رو میشمریم
و بعد به این نتیجه میرسیم که هر چند ساعت به چند ساعت یک شاهکار انجام دادیم و
منتظر بعدی هستیم
خوب ، آب پرتقال ها حاظره ، صاحب کافی شاپ برای ما اون ها رو میاره
و ما مثل این بچه مظلوم ها میگیم که : آقا ببخشید این شکرپاش شکست
من دارم به این فکر میکنم که الان صاحب اونجا گوش مارو میکشه و ما رو پرت میکنه بیرون
اما مثل اینکه با آدم مهربونی طرف هستیم پس خیالمون راحت میشه
آب پرتقال ها رو میخوریم و کلی هم حال میده به ما
ولی تو مرتب روی صندلی داری تکون میخوری و صدای جیرجیر صندلی رو داری در میاری
من دارم فکر میکنم الان که صندلی بشکنه و تو بیفتی و یک شاهکار دیگه رقم بخوره
بهت میگم : یواش بشین روی صندلی
حالا همه چیز داره خوب پیش میره ، موزیک ملایم و آرامش بخش
من و تو میخوایم صحنه حادثه رو کامل تر درک کنیم
برای این کار تنها باقی مانده ظرف شکرپاش رو تو از روی زمین برمیداری
در ظرف با قاشقش ، خوبه دیگه همین براش کافیه
تو ساعت رو نگاه میکنی ومیگی : الان وقتش هست که یه اتفاق دیگه بیفته
و ........ صدای شکستن یک ظرف
این بار صاحب مغازه هست که این شاهکار رو انجام داده
من و تو میخندیم
حالا تو بلند میشی تا بری یک چیز دیگه هم سفارش بدی
یک آب آلبالو با دو تا نی
اما چیزی که میاد سر میز ، یک آب آلبالو با یک نی
من اول آب آلبالو رومی خوردم و بعد تو
این وسط یه کم میز تکون میخوره و تو دست هات رو گذاشتی روی میز تا پیشگیری کنی از یک اتفاق دیگه
خوب ، حالا مدت زیادی هست که اینجا هستیم ، باید بریم
من و تو از کافی شاپ بیرون میایم و پله های پاساژ رو پشت سرمیزاریم
و من دارم به تمام اتفاق های امروز فکر میکنم
اتفاق های بد ، خوب ، خنده دار ، ناراحت کننده
اما خوشحالم از اینکه یک روز دیگه هم با تو بودم
+ نوشته شده در شنبه 29 مرداد1384ساعت 20:16  توسط نوشته شده توسط محسن در وبلاگ طیبه
|
میون باور و تردید ، میون عشق و معما
با تو هر نفس غنیمت ، با تو هر لحظه یه دنیا
با تو پرشور و نشاطم ، تو هیاهوی نگاتم
تو یه آواز قشنگی ، من توآهنگ صداتم
مثل خنده رو لباتم ، مثل اشک رو گونه هاتم
تو رو میبوسم و انگار شاعر شعر چشاتم
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 23:49  توسط نوشته شده توسط محسن در وبلاگ طیبه
|
ما زفردا نگرانیم که فردا چه کنیم ..
زیر این بار گرانیم که جان را چه کنیم ..
امروز به معبد گاه خواهم رفت
برای توبه ...
+ نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد1384ساعت 17:16  توسط نوشته شده توسط محسن در وبلاگ طیبه
|
غروب یک شب معمولی از ماه مرداد
چقدر خوشحالم که تابستون داره کم کم تموم میشه
از وقتی تابستون شروع شده فقط دارم روزهاش رو میشمرم
الان دلم یهو گرفت ، دقیق نمیدونم چرا
شاید چون دلم برای بهترین دوستم تنگ شده
شاید چون خیلی وقت ِ یک دل سیر توی خیابون های تهران نگشتم
شاید چون خسته شدم از این زندگی تکراری که باید امروز رو به امید فردا سپری کنم که شاید فردا روز بهتری باشه
این روزها هیچ کار مفیدی انجام نمیدم
نه کتاب میخونم ، نه سینما رفتم ، نه تفریح درست و حسابی ، هیچی
تازگی ها از نوشته های خودم بدم اومده
حس میکنم خیلی مسخره مینویسم
یه مقداری نوشته های نیمه کاره هست که نمیدونم چه جوری میتونم ادامه بدم
دلم میخواد یک داستان بنویسم ، اما فکرم خیلی مشغوله فکر نکنم نتیجه کار خوب بشه
دیشب خواستم یک مطلب بنویسم چند بار نوشتم و پاک کردم و آخر سر اون جور که میخواستم نشد بنویسم دیگه کلافه شده بودم و ولش کردم
الان هم نمیدونم دارم چی میگم یا اصلا این حرف ها گفتن داره یا نه
نمیدونم
دنبال یک هیجان هستم ولی نیست
دوست دارم برم تئاتر
وای که چقدر این تابستون خسته کننده شده ، کی تموم میشه ؟
+ نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 22:5  توسط نوشته شده توسط محسن در وبلاگ طیبه
|
میگی قهرم تا همیشه ، من که باورم نمیشه
از نبودنت میترسم ، تو بگو بی تو چی میشه
نمیگم بی تو میمیرم ، تو میدونی که دروغ ِ
خیلی وقت ِ خورشید ما ، توی دست های غروب ِ ، توی دست های غروب ِ
حالا برگرد آی ستاره
باز دوباره باز دوباره
وقتی نیستی توی قصه ام ، زندگی فایده نداره
حالا برگرد آی ستاره
بی تو این دل بی قراره
توی آسمون آبی ، چشمک تو مونده گار ِ
کاشکی تو باز هم دوباره ، سر رو شونه هام میزاشتی
اگه عاشقی هنوزم ، بیا پیشم واسه آشتی
اما تو باید بدونی ، کسی مثل من نمیشه
میگی قهرم تا همیشه ، من که باورم نمیشه ، من که باورم نمیشه
حالا برگرد آی ستاره
باز دوباره باز دوباره
وقتی نیستی توی قصه ام ، زندگی فایده نداره
حالا برگرد آی ستاره
بی تو این دل بی قراره
توی آسمون آبی ، چشمک تو مونده گار ِ
حالا برگرد آی ستاره
باز دوباره باز دوباره
وقتی نیستی توی قصه ام ، زندگی فایده نداره
کاشکی برگردی دوباره ، توی آسمون ستاره
بی تو این دل شکسته ، دیگه طاقت نمیاره
( خواننده : وحید )
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1384ساعت 18:56  توسط نوشته شده توسط محسن در وبلاگ طیبه
|
.. بیا یه کم خودمونی باشیم حداقل با خودمون ..
خوب ، راستش این روزها یه کم خسته ام
یا بهتره بگم فکرم مشغول ِ
خیلی تعجب میکنم از خودم که چرا این جوری شدم
پس کو اون دختر چند سال پیش که انقدر شاد بود !
که همیشه میخندید و همه رو هم با کارهاش و حرف هاش میخندوند
حالا حس میکنم - دل مرده- شدم
نه حال و حوصله کسی رو دارم ، نه دلم میخواد بخندم
وقتی هم حرف میزنم چون خودم نیستم حوصله طرف مقابل رو سرمیبرم
و این باعث شده که اطرافیانم از دستم ناراحت باشند
آره ، من از خودم فاصله گرفتم
یک کاری باید بکنم ، یک تغییر ، نه اینکه بشم صفر و از اول شروع کنم ، نه
باید خودم باشم ، باید مغزم رو مرتب کنم ، باید مثبت فکر کنم
منی که تا چند سال پیش پر از شوق و شور و هیجان بودم
منی که راحت و خودمونی حرف میزدم و خودم بودم با تمام حس های واقعی خودم
حالا چرا کوچک ترین حرف من که ناخواسته هست باعث ناراحتی اطرافیانم میشه
تنها به یک دلیل ، فاصله گرفتن از طیبه واقعی ...
حالا هم درد رو میدونم هم درمان رو
و باید شروع کنم از همین حالا ، این جوری بهتره
پس
سلام
+ نوشته شده در شنبه 15 مرداد1384ساعت 22:12  توسط نوشته شده توسط محسن در وبلاگ طیبه
|
امروز هم مثل دیروز گذشت بدون حتی کوچکترین تغییری
تنها
دلتنگی من ، بیشتر شد
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد1384ساعت 23:19  توسط نوشته شده توسط محسن در وبلاگ طیبه
|
این روزها دلت بدجوری گرفته
خودت هم میدونی چرا
دوباره کاری کردی که بهترین دوستت از تو ناراحت شده
میدونی که اشتباه کردی
فرصت میخوای ، فرصت جبران همه بدی هایی که مرتکبش شدی
پیش خودت فکر میکنی که بهتره یک کاری بکنی
میتونی همین جا بلند داد بزنی و بگی : دوست من ، بابت تمام بدی ها از تو معذرت میخوام
دوست من ، من رو ببخش
بعد به این فکر میکنی که ( پینوکیو آدم شد اما تو هنوز آدم نشدی ) ...
+ نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1384ساعت 23:6  توسط نوشته شده توسط محسن در وبلاگ طیبه
|
بعضی وقت ها حس میکنی که رسیدی ته خط
بعد به این فکر میکنی که چه طور میتونی بیای سر خط
اما فایده نداره ، هیچ ایده جدیدی در کار نیست
و همچنان ته خط باقی میمونی
مسخره هست ، نه !
+ نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1384ساعت 21:5  توسط نوشته شده توسط محسن در وبلاگ طیبه
|
+ نوشته شده در سه شنبه 4 مرداد1384ساعت 17:27  توسط نوشته شده توسط محسن در وبلاگ طیبه
|
کلام آشنایی به گوش میرسه
میشنوی ؟ داره تو رو صدا میکنه
داره بهت میگه که هنوز تو رو فراموش نکرده
و تو خوشحالی بیشتر از قبل ...
+ نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد1384ساعت 16:34  توسط نوشته شده توسط محسن در وبلاگ طیبه
|
امروز ، اول مرداد ، روز تواست ...
عزیز دل ، تولدت مبارک ...

+ نوشته شده در شنبه 1 مرداد1384ساعت 18:38  توسط نوشته شده توسط محسن در وبلاگ طیبه
|